امکان - مکنت
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از زمانی دراز دوباره رومیکنم به این وجهه یا محل توجه!
برای اینکه غفلت که گویا در این دنی ا مستمر و طبیعی است را چاره کنم با تذکراتی و رجوعاتی پی در پی و مستمر!
باشد که با فلاح از این عثرت نجات یابم و سببی برای تمکن در آن دیار حی بیابم تا از موتی که در آنم زنده شوم. بلکه آتشی باشد بر این درد بی دردی و از بی معرفتی به در آیم.
درحالی بازگشته ام که از همیشه خرابتر و به این دنی آلوده ترم. بدی هایی که قبل ترها نداشته ام به من افزوده گشته است و چیزهایی که قبل تر ها از آن رها بوده ام، به من رو آورده اند و کششها و خواهشهای نفسم چیره گر شده اند و تاب و توانم در برابرشان کم. و گهگاهی اعمالی انجام می دهم که حیرت آور است.
اما رها نخواهم کرد. و رها نکرده ام و صابر مانده ام... و به فضلش این صبر بی حاصل نباشد و تهی نگردد... که
إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِیمٌ
مستانه شو...
بسم الله الرحمن الرحیم
نوشتن...
کجاست مخاطب من تا او را خطاب کنم...
تا حال خود به او واگویم...
او همیشه چشمانش به من است و منتظر آمدن من...
من همیشه او را گم می کنم...
و هیج و قت باور نمی کنم که گم شدنی در کار نیست...
او هیچ وقت مرا گم نمی کند و از من چشم بر نمی دارد....
حتی وقتی که به سرعت میدوم و از او فرار می کنم باز او...
و وقتی در دورترین نقاط دوباره او را مییابم فکر می کنم این آخرین باری است که مرا بعد از گم شدنم پیدایم کرده.... و دفعه بعد حتما گم گم خواهم بود.... و از تجربه ای که در گم کردن او دارم از اینکه به زودی برای همیشه او را از دست خواهم داد افسرده و بی حس می شوم و همین باز باعث گم شدنی تازه می شود...
و هنوز باورم نشده که گم شدنی در کار نیست...
کی خواهد شد که آرامش کنار او بودن مرا نفریبد که فکر نکنم همه جا این آرامش خواهد بود و بعد، دور شدن و اضطراب و ناامیدی مرا فرانگیرد...
نمی دانم حکایت این حال من و این رفت و آمدها چیست....
چرا وقتی او را دارم قدرش را ندارم و وقتی او را ندارم هیچ ندارم و توان حرکتی و جز سقوط راهی، تا دوباره او...
قدرش را ندارم. حرمتش را ندارم، معرفتش را ندارم، اطاعتش را ندارم، ...
اما نمی دانم با این حال چرا حداقل امید و اعتماد ندارم...
مگر کم خوبی از او دیده ام؟ ...
مگر حتی یک بار مرا رها کرده است؟ ...
مگر هر بار تو را راه نمی دهد و پذیراییت نمی کند؟ ...
مگر هر بار همه کارهای تو را نادیده نمیگیرد و از نو با تو آغاز نمی کند؟ ....
مگر....
تو خودت غیر قابل اعتمادی و خودت ناامید کننده ای و به همین دلیل به هیچکس هم حتی او اعتماد نکرده ای و امید نبسته ای...
و این جرم تو از همه سنگین تر و رذیلانه تر و خفت بار تر و بی معرفتانه تر از هر چیز دیگری است...
دست بر دار از این تباعد بی نهایت
از انتظار از خود دست بردار و از نظر از خود ببر که مرگ و وای بر تو....
مگر چه داری که دائم به خود نظر داری؟....
رها خود این خود کثیف و چندش آور خود را این قدر این عمر گهر بار را برای او صرف نکن و این قدر به خاطرش مهلت نخواه و نخواه که آنرا به قصر شاهان ببری که آن را هیچ جا راه ندهند و خودت هم باز مانی....
نظر از آن بردار و به دوست بدوز که او همه چیز است و تو هیچ....
رها شو رهای رها و لحظه ای هم به آن نظر نکن و برو ....
برو در آغوش رب و آنجا آرام گیر و از آنجا به هیچ جای دیگر نرو که بهتر از آنجا جایی نیست...
برو...
برو...
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه ها هفت آب شوی از کینه ها
وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو
اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
یاد ریاضی بخیر...
بسم الله الرحمن الرحیم
یاد ریاضی(1) بخیر.
توی ریاضی قدر همدیگر رو میدونستیم.
با اینکه او ذاتا کسی است که علارقم حضور مفید و مؤثرش به چشم نمیاد و کسی از او یادی نمیکنه ؛ اما توی ریاضی دوستان قدرش را می دونستند.
میثم بر عکس من خیلی بی ادعا و گم نام بود.
من هر جا میرم بدون اینکه کار مفیدی انجام بدم طوری رفتار میکنم که خیلی زود بُـلد میشم. به قول مامانم خود جا کـُن ام.
اما اون با معرفت این طور نبود. حضور پربرکت اون را میدیدم و این گم نامی را هم لمس می کردم و حسرت و غبطه آن را داشتم...
یادم نمی ره در زمانی که به خاطر هیئت داشت از زندگی ساقط میشد (یا شده بود!) بچه های هیئت با اون چه رفتاری داشتن، بگذریم نمی خواهم گلگی بکنم میخوام ذکر خیری بکنم از میثم عزیزم که هیچ وقت توی زندگیم همراهی به خوبی اون برای خودم یا دیگری ندیدم.
همراهی که احساس می کنم به اون مدیون هستم چرا که در آن راه سخت و طاقت فرسا بار سنگینی به دوش کشید. باری که سهم من بود و به نام من خورده بود و همه فکر میکردند که من آن را می برم!! وقتی که زمانه بر ما تنگ گرفت و ضاقت الارض و منعت السماء شد... او فداکارانه ایستاد. در حالی که از او حقی بر گردنم بود که نتوانستم آن را ادا کنم. و این شد که تا ابد به او بدهکارم...
باشد که خدای سبحان از فضل و کرمش او را سیراب کند چرا که نمیدانم آیا امکان و توان جبرانی برایم هست یا نه؟ ...
اگر او نبود هیچ نبودم. جز بچه های ریاضی کسی نمیداند که اگر بعد از حسین، میثم نمی بود، شاید ریاضی سرپا نمی ماند. و من هم!
وقتی رفت همه جای خالیش را حس می کردیم که هیچ وقت هم پر نشد...
توی این شبهای قدر به یاد اون با معرفت افتادم و لحظاتی که با هم توی سمعی بصری هیئت بودیم... کار او بیشتر از من بود و باز سمعی و بصری به نام من!!
خواستم تا در این شب قدر از او قدر دانی کرده باشم...
بسیار نزد خدا او را یاد کرده ام و از او گفته ام.
پروردگارم، به این سلامی که تا مطلع الفجر جاری است...
برای این با معرفت از تو می خواهم آن چه را که برای خود آرزو دارم...
چیزی که گفتنی نیست و جز با تو تعبیر و معنایی برایش نیست...
و قدرش در این دنیای محدود مقدر نیست...
که جنسش از معنای قرب است... یا که قوسین است... أو أدنی است...
نمی دانم چیست... اما هرچه هست نور است...
یا که روشنتر... شایدم بی وزن تر، آرام تر... نزدیکتر، دورتر...
یا که شاید هم تو هستی... یکتا وجود بی همتا...
که در وصفی نمی آیی... با هزاران اسمی که داری باز بی اسمی...
با هزاران راه و آیه باز مجهولی... با این همه ندانستها باز معروفی...
تو هستی... این تو هستی... غایت الآمال...
یا انیس و ای غیاث... اسئک منک...
و لاحاجة لی الا بک و فیک و منک...
أی ربِّ أی ربِّ أی رب...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1)- انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده علوم ریاضی، انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تبریز و علوم پزشکی.
فرصتی که باقی است !
بسم الله الرحمن الرحیم
به من فرصتی داده شده است.
نمی دانم چرا فراموش کردم. درخواستی که اجابت شد. بر من راه خواهند نمود. و ضمانتی از جانب آسمان آمده است و علیه التکلان!
و اینکه آسمان چرا از من دلشکسته بود. خود میدانم اما نپرسیدم! و آیا هنوز هم؟
و چرا نمیتوانم به وقت سحر حاضر باشم و ببینم؟ آیا برای این عجب های عمیق و دائمی است؟ تا کی؟ این راه به هلاکت است. و لا املک لنفسی نفعا و لا ضررا.
و در خود حاضر نیستم. تصمیمی برایم نیست. و فرصت ها میگذرد بدون آنکه قدرت بهره برایم باشد. و من در اندیشه که چه چیز آسمان ها را از من راضی تر می کند.
الهی قو علی خدمتک جوارحی و اشدد علی العزیمة جوانحی. رب وفقنی لما تحب و ترضی.
الهی اسئک منک و لاحاجة لی الا بک و فیک و منک فاجعلنی من الصادقین و باعد بینی و بین نارک و غضبک و سبیل سختک.
آسمان
بسم الله الرحمن الرحیم
الهی لا املک لنفسی نفعا و لا ضرا...
رب اغفر و ارحم و تجاوز عن قبیح ما تعلم بجمیل ما عندک یا کریم...
آسمان از من دلشکسته است...
فریادش به گوشم رسیده است...
ای خدای من، ای پوشنده همه زشتی ها و جبران کننده خطاها و ای کریم! به فریادم رس...
مرا از آن چه در آنم نجات ده !
آسمان را از من راضی کن که جز تو پناه و مأمن و محل شکایتی ندارم و جز تو دست گیری برایم نیست و امیدی جز به جانب تو ندارم و جز تو یار و یاوری ندارم...
چه کنم ای رب الارباب...
ای خدای آسمان...
راهی پیش پایم نه که هیچ نمی بینم و دیدگانم سویی ندارند یا اگر دارند در این ظلمت و در عمق این مرداب چیزی نمی بیند...
خدایا آسمان خوب و مهربان را، آسمان دلسوز را که بسیار چشم انتظار من بوده و جفاها دیده باز از من راضی اش کن...
تاب دل شکستگی او از خودم را ندارم...
اگر او از من نا امید شود شاید دیگر دعای کسی را درباره من نپذیری و به حال خود واگذاریم...
خدایا اگر چنین شود دیگر برای من هیچ بازگشتی نخواهد بود...
خدایا به من بگو که این چنین نشده است...
آیا راهی به من مینمایی؟ خدایم و تنها ملجأم به بی پناهیم رحم کن...
که هر عقابی کنی عین حق است و هر لطفی که نمایی یقینا شایسته اش نیستم...
اما تو آن کسی هستی که هر خوبی و گذشت و بخشش و پوششی شایسته اوست...
پس با من آن کن که تو شایسته آنی، نه آنکه شایسته من است...
خدایا در این وانفسای گمراهی خودساخته ام که دل آسمان را از من رنجانده است آیا به خود رهایم می کنی؟
اگر می خواستی رهایم فریاد آسمان را به گوشم نمی رساندی که اینک در اینجا در پیشگاه تو مویه کنم...
پس ای مهربانترین مهربانان و ای کریم و بزرگوار به فریادم رس و مرا وا منه و برگیرم و بر راهی قرارم ده که به سوی تو باشد و دل آسمان را شاد کند و مرا از این شرمساری و درماندگی برهاند.
ای خدایم... ای همه چیزم... ای آنکه جز او هیچ ندارم...
نان و ماست یا نان و شریعتی؟ و البته چمران
بسم الله الرحمن الرحیم
دیروز رفتم نان و ماست بگیرم برای ناهار.
٢۴٠٠ تومان داشتم. یک نان ۴٠٠ تومانی! خریدم و راه افتادم. از مقابل کیوسک روزنامه فروشی رد شدم. چشمم به «نسیم بیداری» افتاد، ویژه نامه دکتر علی شریعتی! ٢٠٠٠ تومان. با اشتیاق خریدم.
وقتی راه افتادم یادم افتاد دیگه پولی در جیب برای ماست نمانده. گفتم اشکالی نداره. امروز ناهار نان و شریعتی!
آمدم محل کار. صفحه آخر را باز کردم: «ای خون! آرام باش». تیتر صفحه این بود به همراه عکسی از دکتر چمران. مطالب صفحه که چند خاطره و جمله از زبان خود دکتر بود مرا با خود به عالمی دیگر برد... و آن روز ناهار شد چمران بدون نان. عصر که گرسنه تر شدم. مقداری نان خالی خوردم...
«ماه رمضان بود. روزی یک تومان به من می دادند تا نان برای افطار بخرم. بعد از ظهر، در مسجد، فقیری به من مراجعه کرد. از فقر خود گفت و من تنها سکه ام را به او دادم و موقع افطار بدون نان به خانه برگشتم. کتک مفصلی خوردم و نگفتم که پول را به فقیر داده ام. نمی خواستم حتی در غیاب او منتی بر سرش بگذارم.»
این یکی از آن خاطرات بود.
_____
پی نوشت:
١- امیدوارم که هفته بعد کار را تمام کنم و بروم. خدایا خودت بر احوال من آگاهی...
٢- محمد تقی راست می گفت: «سید نکنه که شاید همه اینها به خاطر این باشه که تو می خواهی آدم خاصی باشی و ...» حالا می فهمم که ماجری خیلی خیلی بیخ داره. فقط به خدا پناه می برم.
٣- ...
بخشیده شدن!
بسم الله الغفور الرحیم
گفتم: می خواهم بخشیده شوم و اذن پرسش می خواهم.
گفت: بپرس!
گفتم: آیا آن همه تباهی که به بار آورده ام بخشیده شده است؟ تا بدانم که اگر نه چه باید بکنم.
گفت: آری، آری، بخشیده شده ای.
و سخن کوتاه شد. و من گنگ و مبهوت بر جای مانده و ناباور از این بخشش بی حساب که گمان می کردم تا آخر عمر هم جبران نخواهد شد. آری به حساب من این طور بود. اما او کریمانه بخشید. و من لئیمانه ناباور و خیره بدو نگاه می کردم...
والحمد لله علی ما جری علی...
****
بسیار برایم شگفت و غریب شد که حال پس از آن همه دوری و بعد مرا راه دادند. دست خودشان که نبود. کریم ام گفت که بنویس. آن ها نمی توانستند که نگزارند آن راه و ما و انتخاب را. در هر حال.
الحمد لله علی کل حال...
پشیمانم (الف)
بسم الله الرحمن الرحیم
باید که اعتراف کنم به اشتباهات
برای شروع باید بگویم که واقعا متأسف و پشیمانم که در خیلی از عرصه ها وارد شدم بدون آنکه تصمیم جدی برای ورود به آن را داشته باشم و اینکه نخواستم در آنها بهترین باشم. و این باعث شده همت بلند در من از بین برود.
پس توبه می کنم
می خواهم از این پس به هر کاری که دست زدم آنرا به بهترین وجه انجام دهم و با این دید که میخواهم در این عرصه بهترین باشم وارد شوم.
در دانشگاه بهترین نبودم
در انجمن بهترین نبودم
در کارم بهترین نبودم
در مرکز اینجا بهترین نیستم
اما هیچ وقت هم نخواستم که باشم!
در دوستی هایم بهترین نبودم و نیستم
برای خانواده بهترین نبودم
برای خدا بدترین بودم
اما هیچ وقت هم نخواستم که اینطور باشم!
....
همیشته نفر سومی را میبینم که گویا با فحش و ناسزا مرا خطاب میکند:
فلان فلان شده تو میتوانستی و نکردی
میدانستی و نخواستی
....
خود کرده را تدبیر نیست
درد بی دردی علاجش آتش است
....
والله خیر الحاکمین
خدایا تو حکم کن برای من و مرا از این آتش رهایی بخش حتی اگر شده با آتش
اما از ید قدرت و حکمت و رحمت تو انتظار میرود که بدون آتش و با دست رأفت و رحم که سخت بدان نیازمندم نیز میتوانی.
یارب یارب یارب
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو میورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست
سعدی
اشارت صبح
اشارت صبح
برق با شوقم شراری بیش نیست
شعله طفل نی سواری بیش نیست
آرزوهای دو عالم دستگاه
در کف خاکم غباری بیش نیست
لاله و گل زخمی خمیازه اند
عیش این گلشن خماری بیش نیست
تا به کی نازی به حسن عاریت
ما و من آیینه داری بیش نیست
می رود صبح و اشارت می کند
کاین گلستان خنده واری بیش نیست
غرقه ی وهمیم ورنه این محیط
از تنک آبی کناری بیش نیست
ای شرر از همراهان غافل مباش
فرصت ما نیز باری بیش نیست
بیدل این کم همتان بر عزّ و جاه
فخر ها دارند و عاری بیش نیست
عبدالقادر بیدل دهلوی
هو الهمه چیز
بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی خیلی ... هستم.
اوضاع و احوالم خیلی ... است.
خودش همه را میداند.
ای فریاد رس، فریاد رس.
گرچه فریادی نیست اما رس.
گرچه نایی نیست اما رس.
گرچه گفتی که بخوانیدم ور نه هیچ اما این را خواندن حساب کن پس رس.
فریادم ده و آنگاه رس.
باورم نخواهد شد که مرا بی خود گزاری پس رس.
ای عظیم بی همتا ای رئوف بی همتا ای غفور و همه بی همتا، رس.
منم این به خاک و خون و لجن و سنگ اجین گشته، رس.
منم این همانی که در برابر لطفت غضب و عصیان کرده، رس.
یا الهی و ربی جز تو مگر هست مفر یا ملجأ و امن و انس، پس رس.
ای که بی نهایت ز تو دورم و تو بس به من نزدیک، رس.
مرا ز دوریم ببر تا به نزدیکت، رس.
من که دورم، درود تو بر هر که نزدیکت، رس.
من که جدا افتاده زتو، درود تو بر او که با تو وصل، رس.
بخر این بی بها زشت بی مقدار، به ارزش آنها که در برت، رس.
شود که ای حبیب همه عالم که برم نامت، شوم از دوستانت، روم همره آن که از همه پیش است؟ رس.
به یاد و نام و لطفت انس گرفتم این لحظه، رس.
کنم ختام به یک حرف، دلم به پیش آنکه اوست صاحب امرم، رس.
رسانش و رسانم. رس
رسانش، رس
رسانش
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت: استغفرک یا رب و اسئلک التوبه
حاضر شده - ای کاش جدایی
به نام خدای رحمتگر بر آفریدگان، رحمتگر بر ویژگان
آیه و نشانه ای از قیامت و نتیجه اعمال
«یَوْمَ تَجدُ کُلُ نَفْسٍ ما عَمِلَت مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وما عَمِلَت مِن سوءٍ تَوَدُّ لَو أَنَّ بَینَها وبَینَهُ أَمَدًا بَعیداً وَیُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفسَهُ وَاللّهُ رَؤوفُ بِالْعِباد»
روزى که هر کس آنچه (کار) نیک به جای آورده حاضر شده می یابد، دوست دارد کاش میان او و هر کار بدى که کرده جدایى دورى باشد. خدا شما را از [نافرمانى] خویش بر حذر مى دارد، و خدا به بندگان بسیار مهربان است.
(آل عمران 30)
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت: می گویند این آیه از آیات اثر گذار است و بسیار کمک می کند به اینکه سالک نفس خود را از انجام سیئات بازدارد.
رد پایی ز تو ...
بسم الله الرحمن الرحیم
یا ابا صالح المهدی ادرکنی
دیده ام خیره به فرداست همه میدانند
افق اشک تو پیداست همه میدانند
آینه با جگر سوخته پی در پی گفت
زخم چشمان تو کاراست همه میدانند
این خیالی است تهی که از دل شاعر بروی
تا ابد مهر تو بر جاست همه میدانند
پیر مجلس به فراقت سخنی داشت به ما
گفت این عادت شیداست همه میدانند
گفت یارای سخن نیست مرا ای یاران
آری او تاج سر ماست همه میدانند
قلم عشق به رخسار تو بردم لیکن
عیب خود دید که پیداست همه میدانند
سحر اما اشارت به قدمهای تو کرد
رد پایی ز تو برجاست همه میدانند
چه بسا گفته ام این راز به گنجینه تو
سینه ام پاره ز سوداست همه میدانند
سند عشق متاعی است در آن شکی نیست
عشق هم صاحب فتواست همه میدانند
مهدیا کاسه صبرم شده لبریز بیا
که جهان غرق تماشاست همه میدانند
مهبد
بسم الله الرئوف الرحیم
فهمیدم که خدا هم وبلاگ میخونه.
البته حتما قبل از اینکه پست ها رو آپ دیت کنم اونا رو میبینه.
و حتی قبل از اینکه اونو اینجا تایپ و ادیت کنم هم میدونه. من که مطالبم بداهه است. پس الان که دارم این حروف رو اول توی ذهنم میارم بعدش هم روی کیبرد میارمشون اون داره میبینه.
تا حالا هر بار که اینجوری دلم یه جوری شده و یه چیزهایی نوشتم بعدا فهمیدم که به گوش خدا رسیده. یعنی خدا خونده و همینطوری مثل خیلی از دعاها و نمازهام که به درد نمیخوره و قبول نمیشه نبوده.
الان هم باز همونجوریم. خدایا امشب آخرین روزشه. نمیتونم باور کنم که همینطوری رهام کنی. مطمئنم که یه چیزهایی بهم دادی. فقط از بی لیاقتی خودم میترسم. از بی معرفتی های بلند بالا و عظیم.
خدایا می خوام بگم که بهم بده اون چیزی رو که میدونی اما به خودم میگم، خدا خودش بهتر میدونه که چی و چه جوریشو بهت بده.
اما من اون رو هم نمیخوام در عوض همه چیزهای خاستنی خدایا خودت بهتر میدونی که چی تو دلمه. خدایا من که از خودم کلا نا امیدم که هیچ، هراسان و نگرانم. خودت منو ببر و مثل همیشه به روی خودت و خودم نیار. یا ذولفضل الکبیر و منّ القدیم.
________________
دیگه ... همش خود نماییه. حتی همینم...
هیچ نگفتم
بسم الله الرحمن الرحیم الغفور الکریم
وقتی داشتم با خدا حرف میزدم یاد همه چیز بودم غیر از خدا که یاد او افتادم...
خواستم بگم که ای کاش در ازای هر روزی که ندیدمت یک قطره اشک ریخته بودم...
با خود گفتم مگر حال اینگونه هستی که برای ندیدنش اشکی بریزی؟!!...
دیدم نه...
این گونه نیستم...
پس هیچ نگفتم.
______________________
پی نوشت:
1- هیچم نگفتنم بهتر است ز حرف لا صداقت پر ریا. ننگم باد ز حرف یا ز سکوت بی حیا!
2- چگونه و با چه رویی بگویم که ای حبیب عجل لولیک الفرج
الف ب جیم پ
بسم الله الرحمن الرحیم
الف)
گویا کم کم داریم لو می ریم...
حالا که این طوریه باید کاری کرد. تا قبل از این مخاطبم خودم بودم و یکی دیگه و بعضا یه وبگرد بیکار. حالا که قراره پا به عرصه ارتباطات در جهان روبه دهکده فوق کامیونیتی(از communication) بریم باید دیدگاهو عوض کرد. به قول یک وبلاگ نمیدونم کی و کجا: "اینجا وبلاگه، مستراح که نیست..." و اینکه اینجا یک رسانه است.
چه خوب است که به این باور برسم که بنده نسبت به این حضور و مطالبم یقینا در پیشگاه خلق و خدا و خود مسئولم.
لذا
دوست دارم که در این مقال (:وبلاگ) مطالبی را بگویم (:بنویسم) که:
اولاً : برای خودم مفید بوده و از نظر اخلاقی برای خودم جنبه تذکر و تنبه داشته باشد.
ثانیاً : عزیرانی که احتمالاً زحمت خواندن آن را می کشند، بی ثمر و پشیمان نشده و بهره ای ببرند ان شاء الله.
-------------
ب)
امروز داشتم با دوست عزیزی (که هر روز برام عزیزتر میشه به خاطر تذکراتی که بهم میده و من خیلی بهش نیاز دارم) در مورد اوضاع جامعه بحث میکردم که فضای بحث به نقطه ناامیدکننده و غیر مستندی رسید که هردومون ناراحت شدیم (در اصل من بحثو به اونجا کشوندم). این دوست عزیز گفت که: (البته با کمی ویرایش)
به نظر من هر مطلب اشتیاق آور و امیدوارکننده از خداست و مطالب یأس آور از طرف شیطان و اینکه هر وقت توی بحث ها به نقطه ای میرسم که بدون دلیل محکم و شرعی بخوام استدلال کنم، احساس بدی شبیه به کوچک و حقیر شدن و از دست دادن یک چیزهایی و خسران بهم دست میده.
بعد صحبتهامون قطع شد. حیفم آمد که این موضوع را راحت فراموش کنم. مگر چندبار توی زندگی آدم موقعیتی پیش میاد که آدم عیب کارشو قبل از اینکه رسوا بشه بفهمه و بتونه اصلاحش کنه؟ باید تمام سعیم را بکنم که غیرمستند حرفی به زبون نیارم. توکلت علی الله.
-------------
ج)
چند حدیث براتون میارم که از سایت اینجا پیدا کردم (پیشنهاد میکنم شما هم یه سری بزنید). اونهایی را انتخاب کردم که برای خودم مبتلابه است و سخت نیازمندم که بهشون عمل کنم تا این بی معرفتی طویل بلکه درمان شود ان شاء الله. التماس دعا.
- «مَن عَمِلَ عَلی غَیر عِلم کانَ ما یفسد اکثر عَما یصلح» : هر که بی علم عمل کند، بیش از آنچه اصلاح می کند افساد خواهد کرد.
- «ان الله تعالی یحب اذا عَمِل أحدکم عملاً أن یتقنه» : خداى تعالى دوست دارد وقتى کسى از شما کارى میکند آن را به خوبى و متقن انجام دهد.
- نشان منافق سه چیز است : 1 - سخن به دروغ بگوید . 2 - از وعده تخلف کند .3 - در امانت خیانت نماید .
- خواب با علم ، بهتر از نماز با جهل است.
- دورکعت نماز که با حضور قلب می گزارند ، بهتر است از هزار رکعت که با غفلت می گزارند.
-------------
پی نوشت:
1: چه خوبه که اینجا دوستان از حجاب این رسانه بهره برده و احادیثی و تذکراتی که نیازمند عمل و توجه به آنم را هدیه دهند. (البته اگر هنوز به اصلاح بنده امیدوارند)
2: باز هم التماس دعا
چی بگم؟
بسم الرئوف الرحیم، التواب الکریم
این روزها روزهای خوبیه.
دیشب جلسه قرآنی داشتیم.
امروز با تنی چند از دوستان رفتیم پیش یه آدم خوب: دکتر صادق طباطبایی که امام موسی صدر داییش میشه!
بعدش هم یه وبلاگ پیدا کردم! در مورد آیت الله صادقی تهرانی که دارم باهاش حال می کنم + دوتا دوست جالب...
در هر حال خدا را شکر. گویا راهی برام باز شده.
امیدوارم خدا توفیق بده که بتونم توبه کنم... دیگه بی معرفت نباشم... بتونم دوباره...
استغفرالله ربی و اسئله التوبه
بی ربط...
بسمله
برگرفته از وبلاگ یک دوست:
از کتاب خدا بود و دیگر هیچ --> یادداشت های لبنان
آمده ام، با دیده اى اشک آلود. قلبى خونین و روحى مأیوس تا از روى حقیقتى پرده برگیرم. حقیقتى دردناک و کشنده که تا اعماق استخوان هایم را مى سوزاند و آسمان روحم را مکدر مى کند و پوچى دنیا را نمایان مى سازد. واى به وقتى که انقلابى، از جان گذشته اى سخن از پوچى بگوید و به یأس فلسفى دچار شود!
هستند کسانىکه، جز به مصالح خود نمى اندیشند و احساس آن ها، از ابعاد حجمشان تجاوز نمى کند و از روى ضعف، شکست، تنبلى و خودخواهى به پوچى مى رسند زیرا خودشان پوچند و جز به مصالح خود به چیز دیگرى فکر نمى کنند لذا افکارشان نیز دچار پوچى مى شود...
اما اگر یک انقلابى راستین مأیوس گردد، کسى که سراسر حیاتش مبارزه، فداکارى، عشق، شور، سوز، درد، غم، تحمل، حرمان، استمرار و نشاط است دچار پوچى شود، آن گاه فاجعه اى بزرگ رخ داده است. آرى فاجعه اى بزرگ! چه امیدها بسته بودم؛ چه آرزوها داشتم، چه تخیّلات زیبایى در سر مى پروراندم، اما همه آن ها مثل کف دریا و باد هوا متزلزل و ناپایدار و در حال زوال است.
آن جا که آدمى از همه چیز مى برد، از لذات زندگى دست برمى دارد و از مال و منال دنیا مى گذرد. خوشى ها و خواستنى هاى زندگى در نظرش ناچیز و پست مى شود. از ابعاد احتیاجات مادى بشرى مى گذرد و به خاطر هدفى بزرگ تر فوق همه چیز و فوق حبّ ذات و خودخواهى ها و فوق تجارت طلبى هاى زندگى، به دنیاى انقلاب به خاطر عدل، عدالت و به عالم فداکارى براى تأمین هدف مقدسش قدم مى گذارد و از همه چیز خود حتى حیات خود نیز مى گذرد... آن گاه اگر مأیوس و ناامید گردد فاجعه اى رخ مى دهد!
----------------
این مطلب به جریانات روز بی ربط و به جریان دیگرم مربوط است!
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
برگرفته از وبلاگ روزنوشت های ژورنالیست
و چقدر با حکایت این روز سازگار است!!
چقدر سخت است که ببینی توده مردم را....
